<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' version='2.0'><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-19716877</atom:id><lastBuildDate>Thu, 26 Nov 2009 10:40:11 +0000</lastBuildDate><title>And You And I...</title><description>And you and I climb, crossing the shapes of the morning.
And you and I reach over the sun for the river.
And you and I climb, clearer, towards the movement.
And you and I called over valleys of endless seas.</description><link>http://aluvian.blogspot.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (aluvian)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>102</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-2938389337255070276</guid><pubDate>Mon, 23 Nov 2009 17:12:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-11-23T21:23:48.589+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;خب، تنهایی ام تمام شد. خوب، بد، گذشت. الان دلم برای تنهایی ام تنگ شده، بهش عادت کرده بودم. دوستش داشتم این اواخر، خیلی زیاد. سکوت کامل خونه بدون کوچک ترین صدایی، سیگار که دود می شود و ساکن در هوا می ماند، موزیک، کویین، فلیت وود مک، پیتر گابریل، دیوید بووی و خیلی های دیگه که یادم نمیاد (این ها رو این اواخر گوش می دادم) روز رویا، شاید بهتر باشه بگم شب رویا، چون همیشه شب توی خونه بودم. طولانی، عمیق، مسخ کننده، بی هیچ دلیلی ساعتی از شبم را با خود می برد. کتاب، تفریحات (یعنی فرندز، تالان مجموعا 223 فسمت، 16 قسمت مانده!) بحث های طولانی توی سرم که همیشه توضیح یا گفتگو. راجع به چیزی بود که می خواستم در باره اش با کسی حرف بزنم و کسی نبود، آن قدر زیاد شده بودند که ترکش هایش بعضی ها را گرفت. اضطراب از جمع، همه این جا بودند.&lt;br /&gt;مهم نیست، گذشت، دوباره به زودی چند روزی تنها می شوم، فعلا استراحت بین دو نیمه است!!! فقط نیمه ی اول یک کم خیلی از نیمه دوم طولانی تر بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوباره دلتنگم&lt;br /&gt;مثل دیشب&lt;br /&gt;پریشب&lt;br /&gt;هر شب&lt;br /&gt;اصلا شب دلتنگ است&lt;br /&gt;دلتنگی اش را نشان نمی دهد&lt;br /&gt;ما دلتنگ او ایم&lt;br /&gt;که نیست&lt;br /&gt;و می گیرد دلش&lt;br /&gt;تاریک&lt;br /&gt;تاریک&lt;br /&gt;تاریک تر&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-2938389337255070276?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2009/11/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-5659768174340904297</guid><pubDate>Fri, 20 Nov 2009 21:47:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-11-21T01:27:16.052+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;باید اعتراف کنم که این روزهای آخر تنهایی ام شدیدا سخت می گذرد. شدیدا حساس شده ام، به حدی که به چیزی شبیه به مالیخولیا می ماند، شاید یک جور اسکیزوفرنی شدیدا سبک. هوای بالکن سینما آزادی آن قدر سرد نبود که من در مورد محیط اطرافم. مثل یک فرار، فرار به درون ترس، فرار به جایی که "نیست".&lt;br /&gt;چند وقت پیش پست های قدیمی ام را دوباره خواندم. دوستشان دارم. بعضی هایشان واقعا بد نیستند. جالبه که هنوز خاطره ی اکثرشان را به یاد دارم. از لحن تک تک شان، از چیزی که در خود مخفی می کنند.مثل اینکه کل دو سال اول دانشگاه جلویم رژه رفته باشد.&lt;br /&gt;خوشحالم، شاید...&lt;br /&gt;ر&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-5659768174340904297?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2009/11/blog-post_21.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-1235981936652874386</guid><pubDate>Sat, 14 Nov 2009 16:08:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-11-14T21:01:44.517+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;هنوز هم مشکل من با زمان است، هنوز فرصت را مثل یک اتفاق نمی بینم، هنوز منتظر اتفاق هستم. فکر می کنم که این بزرگترین اشتباهی است که می توانستم بکنم و کرده ام و می کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تپش های زندگی تندتر و تندتر می شود.&lt;br /&gt;و در آنجا است که&lt;br /&gt;می&lt;br /&gt;اف&lt;br /&gt;تد&lt;br /&gt;اتفاق&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-1235981936652874386?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2009/11/blog-post_14.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-110645827595230066</guid><pubDate>Sat, 31 Oct 2009 21:49:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-11-01T01:33:47.787+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;شکننده، کلمه ای که شاید تازه با آن آشنا شده ام. زندگی، افکار، روابط، همه شکننده اند. چقدر نازک می تواند باشد این شیشه؟ نمی دانم، خط باریکی که شاید وجود ندارد. هرچه می گذرد بیشتر با این خط لاموجود آشنا می شوم. زندگیم میان این خط هاست، افکارم بین این خطوط بازی می کنند. دروغ، راهی برای پوشاندن خطوط به نظر می رسید اما هر دروغ خط جدید و پررنگی ایجاد می کند.&lt;br /&gt;انگار وسط یک زمین آسفالت ایستاده ام. همبازی ام اینجاست، نمی دانم کیست، به نظر دختر می آید، دارد روی زمین خط می کشد، برای آن بازی ای که اسمش یادم رفته، ولی خط ها درهم و برهم هستند. کج، موجدار، صاف، شکسته. هر کدام به سمتی می روند. و من میان این خطوط گم شده ام.&lt;br /&gt;می خواهم بازی کنم.&lt;br /&gt;نمی توانم.&lt;br /&gt;تنها اجازه بده که بازی شروع شود. تخیل ات به تو اجازه ی بازی خواهد داد&lt;br /&gt;-مگه نه؟&lt;br /&gt;-نمی دونم، نمی خوام که بدونم&lt;br /&gt;اجازه نمی دهد. کیست؟ نمی دانم، شاید همان تخیل دوست داشتنی دوران کودکی که الان بیشتر شبیه یک حریف قدرتمند در بوکس جلوه می کند.&lt;br /&gt;-جلو بری کتک می خوری ها&lt;br /&gt;- آره&lt;br /&gt;نگه ام می دارد، نمی گذارد تکان بخورم، انگار مرا از چیزی محافظت می کند.&lt;br /&gt;-خب معلومه دیگه از چی&lt;br /&gt;-از خودم&lt;br /&gt;مگر خودم چیز دیگری جز این هستم؟&lt;br /&gt;ای کاش می شد حرف بزنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-110645827595230066?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2009/11/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-8864407832408979669</guid><pubDate>Sat, 24 Oct 2009 20:04:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-25T00:08:38.143+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;همیشه یه چیزی یه جایی می لنگه، نمی دونم این فقط توی زندگی منه یا بقیه هم همین طوری ان. بعد از مدتها دارم می نویسم. نه برای اینکه برام کامنت بذارن یا خونده بشم، می نویسم که تنهاییم رو پر کنم..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محیط سایبر، جایی که هر کسی میتونه توش مخفی بشه، جایی که پشت یک آی دی مخفی میشی. هیج کس مرا نمی شناسد 2000&lt;br /&gt;یه زمانی دلیل این اسم چیز دیگه ای بود. اما الان که نگاه می کنم می بینم تنها دلیلش همین بود. کسی مرا نمی شناسد. اینجا هیج کس هیچ کس را نمی شناسد. آرامش حاصل از این امنیت برای من شدیدا اغوا کننده بوده، هنوز هم هست، با اینکه سال هاست آدم های محیط سایبر برای من مرده اند یا از پشت نقاب های آی دی شان بیرون آمده اند من هنوز نقاب را در همه جا می بینم، حتی در فیس بوک، که آدم ها اوریجینال اند. چرا باید کسی این جا اوریجینال باشد؟ مگر می تواند؟ من فکر نمی کنم. دوست داریم که دروغ بگوییم، تجمع دانشگاه را بزرگ تر نشان دهیم، خود را جذاب تر، دوست داشتنی تر، وبلاگمان را پر بیننده تر، در پس این همه دروغ حقیقتی است. ما انسان ها به آنچه ما را انسان نشان می دهد نزدیکتر و نزدیکتر می شویم. ذهن هایمان در صفحات وب پرسه می زنند، انتخابشان می کنند، عوضشان می کنند، از بین می برندشان. اراده ی خود را محبوس برای دیگران به نمایش می گذاریم، خود را در این صفحات پاره پاره می کنیم تا میان پارگی ها، "خود" تجلی کند. تا سنگینی اش را فراموش کند و بتواند قدم از قدم بردارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من می نویسم&lt;br /&gt;و پاره می شوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من نویسم&lt;br /&gt;و پاره ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواهم نوشت&lt;br /&gt;نوشت&lt;br /&gt;نوشتن&lt;br /&gt;تن&lt;br /&gt;تن پاره در پار پار این پرها که می پرند و می پرسند&lt;br /&gt;که من&lt;br /&gt;پاره تنی در&lt;br /&gt;من پاره&lt;br /&gt;ام؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(مزخرفه، ولی دوستش دارم)ر&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-8864407832408979669?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2009/10/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-4018215871367505895</guid><pubDate>Wed, 31 Dec 2008 18:37:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-12-31T22:35:44.781+03:30</atom:updated><title>After about 2 years, on 2009 New Year's eve...</title><description>One eye goes laughing,&lt;br /&gt;One eye goes crying&lt;br /&gt;Through the trials and trying of one life&lt;br /&gt;One hand is tied,&lt;br /&gt;One step gets behind&lt;br /&gt;In one breath were dying&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Ive been waiting for the sun to come up&lt;br /&gt;Waiting for the showers to stop&lt;br /&gt;Waiting for the penny to drop&lt;br /&gt;One time&lt;br /&gt;And Ive been standing in a cloud of plans&lt;br /&gt;Standing on the shifting sands&lt;br /&gt;Hoping for an open hand&lt;br /&gt;One time&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- One Time by King Crimson on THRAK(1995)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.dizzler.com/music/King_Crimson"&gt;Click on the Song "King Crimson - One Time" to listen&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-4018215871367505895?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2008/12/after-about-2-years.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-1078003030926944837</guid><pubDate>Sat, 24 Feb 2007 20:57:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-02-25T00:43:07.270+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;چشم، چشم را نمی بیند&lt;br /&gt;مه گرفته انگار&lt;br /&gt;کشتزار سرد امسال&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آرام رشد کرده&lt;br /&gt;خشکیده، مرگ زده&lt;br /&gt;سایه ی آفتاب آبادی دیروز را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt; &lt;div style="text-align: right;"&gt;این جا کسی چشم نمی بیند&lt;br /&gt;چشم، چشم را نمی بیند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt; &lt;div style="text-align: right;"&gt;کرم&lt;br /&gt;آرام آرام&lt;br /&gt;خرت خرت&lt;br /&gt;مغز می جود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می بلعد و&lt;br /&gt;دفع می کند و&lt;br /&gt;مغز می شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می سوزد&lt;br /&gt;خاک، سر می شود&lt;br /&gt;کنار آتش&lt;br /&gt;خوابیده، بی سر می شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواسته ای اما&lt;br /&gt;نیست این زمانه&lt;br /&gt;درک، سوختن ما&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این جا کسی چشم نمی بیند&lt;br /&gt;چشم، چشم را نمی بیند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کرم&lt;br /&gt;آرام آرام&lt;br /&gt;خرت خرت&lt;br /&gt;چشم می جود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می بلعد و&lt;br /&gt;دفع می کند و&lt;br /&gt;می بلعد و&lt;br /&gt;می بلعد و&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt; &lt;/div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-1078003030926944837?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2007/02/blog-post_25.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>8</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-3708769980956983158</guid><pubDate>Sat, 10 Feb 2007 21:13:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-02-05T12:11:44.601+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;آینه ها&lt;br /&gt;تکه تکه&lt;br /&gt;کوچک نشان دادند مرا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادرم گفت&lt;br /&gt;آینه شکستن شوم است&lt;br /&gt;وآینه ها تکه تکه&lt;br /&gt;مرا دیدند&lt;br /&gt;که از رود گذشتم&lt;br /&gt;دریا و کوه&lt;br /&gt;جنگل و بیابان&lt;br /&gt;ناگهان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صحرا&lt;br /&gt;تن ها&lt;br /&gt;بودند&lt;br /&gt;و تنها&lt;br /&gt;نبودند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادرم&lt;br /&gt;قرآن می خواند&lt;br /&gt;صدایی از نور می آید&lt;br /&gt;                         رحل رحل و&lt;br /&gt;                                     سنگ سنگ و&lt;br /&gt;                                                     آب آب و&lt;br /&gt;                                                                آفتاب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-3708769980956983158?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2007/02/blog-post_11.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-705329556777128366</guid><pubDate>Wed, 31 Jan 2007 21:40:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-02-01T01:18:53.704+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;زنده بودنت سوالی است&lt;br /&gt;باید&lt;br /&gt;میان انبوه انبوه مژه های سرخگون&lt;br /&gt;از دخترک هفت ساله ی فال فروش پرسید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این لحظه چند؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-705329556777128366?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2007/02/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-5419921952302367860</guid><pubDate>Sun, 14 Jan 2007 19:11:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-01-14T22:43:40.148+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;آدم&lt;br /&gt;خاک&lt;br /&gt;شاید سومی&lt;br /&gt;نیمه ی مغز گمشده ی خواهر من باشد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-5419921952302367860?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2007/01/blog-post_14.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-4526199811946375029</guid><pubDate>Mon, 01 Jan 2007 21:02:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-01-02T00:47:26.644+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;خط ها را تنها نگذار&lt;br /&gt;شاید یکی میله&lt;br /&gt;در کنار تو باز شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشک فراری باد&lt;br /&gt;دوباره&lt;br /&gt;یادت کرده است&lt;br /&gt;و قناری&lt;br /&gt;شاهد خود را از دور&lt;br /&gt;صدا می کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید شناسنامه ی تو&lt;br /&gt;صفحه ی سومی داشته باشد&lt;br /&gt;شاید اصلا سایه ای از اطلسی ها&lt;br /&gt;بر سر تو&lt;br /&gt;باریده باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز خط آخر می نویسم&lt;br /&gt;شاید&lt;br /&gt;فردا خط اول&lt;br /&gt;تنها نبسته باشد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-4526199811946375029?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2007/01/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-8319035993375478881</guid><pubDate>Sat, 23 Dec 2006 19:16:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-12-23T23:12:48.975+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;بهترین روز بودی&lt;br /&gt;میان روزهای آفتابی&lt;br /&gt;که خاکشان را به سینه می زنند&lt;br /&gt;شاید خشک شاخه ای&lt;br /&gt;از طلوع خود بیابند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهترین قاب بودی&lt;br /&gt;میان قابهای دیوار&lt;br /&gt;کج و راست&lt;br /&gt;نگاههایی مظلوم&lt;br /&gt;عمرهایی گذشته از یاد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهترین رویای من بودی&lt;br /&gt;سر صبح&lt;br /&gt;کنار گلدسته ی مسجد خاک خورده ی زمین&lt;br /&gt;صدا می کرد&lt;br /&gt;بنوازید آهنگ سالهای دور مادرمان را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش نمی گفتم،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید از سقف آویزانم کنند&lt;br /&gt;پارچه ای بپیچند و&lt;br /&gt;مرا کفن صدا کنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید زنجیرم کنند&lt;br /&gt;بند سوم، خط چهارم&lt;br /&gt;کنار صفحه ی هفتم&lt;br /&gt;سر فصل بی جان نوازش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش نمی گفتم تمام روزها&lt;br /&gt;نغمه ی بی جان سال ها&lt;br /&gt;می شنیدم&lt;br /&gt;خاک می شدم&lt;br /&gt;می نشستم بر در و دیوار&lt;br /&gt;روی سفره ی هفت سین امسال&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاطره می گذشت&lt;br /&gt;می خندید و می گفت&lt;br /&gt;امسال&lt;br /&gt;حسرت&lt;br /&gt;سهم بار کفن تو&lt;br /&gt;باز زیاد خواهد شد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-8319035993375478881?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2006/12/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-8818510748780319150</guid><pubDate>Wed, 20 Dec 2006 20:31:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-12-21T00:25:45.160+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;بین هر "گفته"&lt;br /&gt;گوشه ای خوابیده در باران&lt;br /&gt;صدای سکوت سرد سمسار سر بازارچه ی پشتی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فریاد می کند؛ کاش&lt;br /&gt;می گذشت از یادها؛ کاش&lt;br /&gt;در کنار سفره ی هفت سین می ماند؛ کاش&lt;br /&gt;دست از شمعدانی های کنار پنچره می شستم؛ کاش&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-8818510748780319150?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2006/12/blog-post_21.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-5191311260792816013</guid><pubDate>Sat, 09 Dec 2006 08:18:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-12-09T11:56:31.601+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;یافتم&lt;br /&gt;دستی را&lt;br /&gt;که دستم را&lt;br /&gt;بفشارد&lt;br /&gt;در سرما&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستی&lt;br /&gt;که&lt;br /&gt;خوابش نبرد&lt;br /&gt;بیدارش نکند کسی&lt;br /&gt;از رویای شیرین&lt;br /&gt;سکوت بی کسی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدتها گشتم&lt;br /&gt;تا پیدا کنم&lt;br /&gt;دستم را&lt;br /&gt;که دستم را&lt;br /&gt;بفشارد&lt;br /&gt;در سرمای معنا کش این راه&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-5191311260792816013?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2006/12/blog-post_09.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-1082025283531320421</guid><pubDate>Sun, 03 Dec 2006 19:38:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-12-03T23:20:10.155+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;کافه&lt;br /&gt;لوترک&lt;br /&gt;سیگار&lt;br /&gt;قهوه&lt;br /&gt;و چشمی که&lt;br /&gt;در میان انبوه "خود" ها&lt;br /&gt;پیدا نکرده است هنوز&lt;br /&gt;جای نشستن "خود" را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-1082025283531320421?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2006/12/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-1556697304316191158</guid><pubDate>Sat, 25 Nov 2006 18:18:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-11-25T21:50:42.937+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;با اینکه پستم&lt;br /&gt;با اینکه بی سروپایم&lt;br /&gt;اما هیچگاه&lt;br /&gt;لبخندت را&lt;br /&gt;از یاد نخواهم برد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-1556697304316191158?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2006/11/blog-post_25.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-4484706069697689615</guid><pubDate>Sun, 19 Nov 2006 18:38:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-11-21T01:03:01.631+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;پس راه رو درست رفتم؟&lt;br /&gt;دوباره از من پرسید. من جوابش را نمی دانستم و حوصله ی فکر کردن به اینکه راه را درست رفته یا غلط را هم نداشتم. دستهایم یخ کرده بود و می خواستم زودتر برسم. هوا سرد بود و من هم خوابم می آمد. چند شب بود که نخوابیده بودم، چشمانم درست باز نمی ماند. حس می کردم خیالاتی شده ام و کم کم نوبت تعویض شیفت عقل و وهم می شد. عقل سلانه سلانه به طرف در خروج می رفت و وهم شاداب و سرحال می آمد تا سر جایش بنشیند.&lt;br /&gt;وهم قبل از نشستن، کمی فکر کرد :"یعنی راه رو درست رفتم؟" بلند شد و اطراف خود را نگاه کرد. به نظر درست می رسید اما وهم شک داشت که درست باشد چون فرق زیادی با قبل پیدا کرده بود و می خواست مطمئن شود. تصمیم گرفت سری به همسایه ی کناری بزند و آدرس را از او جویا شود. همسایه ی کناری درست نمی دانست، خودش هم تازه وارد بود و هنوز درست اطراف را یاد نگرفته بود. در آن وقت شب هم کسی در خیابان نبود که آدرس درست را از او بپرسد. این سوال که راه را درست رفته بود یا نه، ذهنش را به شدت مشغول کرده بود. کمی گیج شده بود و در و ضعیت فعلی هم نمی توانست کاری بکند و نمی خواست تا صبح منتظر پیدا شدن کسی شود.&lt;br /&gt;پس راه افتاد. در خیابان ها و کوچه ها دنبال کسی می گشت که بتواند جواب سوالش را بدهد. هنوز چند خیابان آنطرف تر نرفته بود که به کسی برخورد. سرش را پایین انداخته بود و سلانه سلانه در خیابان راه می رفت. وهم نزدیکش شد و پرسید: "می بخشید، می دونید راه رو درست رفتم یا نه؟" مرد لحظه ای ایستاد و نگاهی به او انداخت. از چشمهای قرمزش معلوم بود که مدتی است چشم روی هم نگذاشته و این غریبه - که به نظر کمی آشنا می آمد اما حوصله ی فکر کردن راجع به اینکه کجا همدیگر را قبلا دیده اند، نداشت - داشت کم کم اعصابش را به هم می ریخت. می خواست راه بیفتد که دوباره غریبه پرسید: "پس راه رو درست رفتم؟" جواب را نمی دانست و حوصله ی فکر کردن به اینکه راه را درست رفته یا غلط، نداشت. خوابش می آمد و ترجیح می داد که زودتر به خانه برسد و بخوابد. اما هنوز تا خانه راه زیادی بود و مجبور بود تا خانه پیاده برود. کم کم دیگر تعقل خودش را از دست داده بود. تصور می کرد که داخل سرش شهر دیگری است و آدمها و موجودات دیگری زندگی می کنند و همیشه در حال شیفت عوض کردن هستند. الان هم نوبت تعویض شیفت عقل و وهم است. با خودش گفت :"خوب به اندازه ی کافی عقلم خسته است، پس حتما سلانه سلانه پا می شه و جاشو به وهم می ده. وهم هم که مدتهاست استراحت کرده پس خوشحال و شنگول میاد سرجاش می شینه. هوم، چه خوب"&lt;br /&gt;"یعنی من راه رو درست رفتم؟"&lt;br /&gt;این سوال را موقعی عقل پرسید که خسته و کوفته رفته بود و می رفت تا کمی استراحت کند، احتمال داد که ممکن است اشتباه کرده باشد. مجبور شد برگردد. با پیدا نکردن وهم، نگران شد. از همسایه ها پرسید. چیز خاصی گیرش نیامد جز از یکی شان که گفت کسی را با همین مشخصات دیده که از او پرسیده راه را درست رفته یا نه، اما او تازه وارد بود و نتوانسته بود جواب درستی بدهد. عقل نگران وهم شد و با اینکه خسته بود، تصمیم گرفت دنبالش بگردد.&lt;br /&gt;"الان کجام؟"&lt;br /&gt;این اولین سوالی بود که به ذهنش خطور کرد. بعد از کلی فکر وخیال، به نظر هنوز کمی کنترل ذهنش را داشت. حس می کرد که از خانه دور شده و جایی را که بود نمی شناخت. کمی دور و بر گشت زد، هیج کدام از اسمهای کوچه ها و خیابانها برایش آشنا نبودند. سعی می کرد که از روی حافظه به یاد بیاورد که کجاست. اما انگار حافظه اش را از دست داده بود. هر چه تلاش می کرد، نمی توانست به یاد بیاورد. انگار حافظه اش جای دوری رفته بود و ناپدید شده بود. هیچ به یاد نمی آورد.&lt;br /&gt;مدتها در خیابانها پرسه زد تا بتواند شاید وهم را پیدا کند. به شدت خسته بود و دیگر قدرت قدم برداشتن را نداشت. تا آن لحظه بیش از 1265 خیابان و 21694 کوچه را به دنبال وهم گشته بود. دیگر کم کم پاهایش بی حس شده بود، حساب کوچه ها و خیابان هایی که گشته بود از دستش در رفته بود و داشت دور خودش چرخ می زد. چندین بارازیک کوچه یا خیابان رد می شد. دیگر رمق پیدا کردن مسیر را نداشت.&lt;br /&gt;"یعنی من راه رو درست رفتم؟"&lt;br /&gt;هنوز این سوال رهایش نکرده بود. دنبال جوابش می گشت. در خیابانها و کوچه ها سعی می کرد کسی را پیدا کند که بتواند جوابش را بدهد اما جز همان یک نفر خسته و کوفته - که به نظر قیافه اش آشنا می آمد - کسی را پیدا نکرده بود. لحظه ای ایستاد و به اطرافش نگاه کرد و از خودش پرسید:&lt;br /&gt;"الان کجام؟"ر&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-4484706069697689615?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2006/11/blog-post_19.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-116285100457423440</guid><pubDate>Mon, 06 Nov 2006 21:08:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-11-13T10:05:12.712+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt; پیرمرد می نویسد و ادامه می دهد، سالهاست به داستانهایش خوکرده ایم. نوشته هایش را می خوانیم، لبخندی می زنیم و می گوئیم : "زندگی است دیگر." ولی به نظر می رسد او توجهی به خیل عظیم خوانندگانش ندارد. بی وقفه می نویسد، نوشته هایش را روبروی شمعی می گیرد تا اثر جوهر روی کاغذ خشک شود. می گوید که تا به حال هیج وقت نوشته هایش را دوباره نخوانده است، کسی هم اعتراضی نمی کند که "نوشته هایت بی معنی است" یا اینکه "در نوشته هایت نسبت به موجوداتت بی رحم هستی"، شاید چون اعتراض از قیاس با چیزی دیگر به وجود می آید و چون "چیز"ی دیگر وجود ندارد که قابل قیاس باشد، پس اعتراضی هم نخواهد بود&lt;br /&gt;        مدتهاست دنبال جایگزین می گردد. خسته شده و می خواهد "چیز" دیگری را تجربه کند، اما مشکل این است که برای پیرمرد "چیز" دیگری جز داستانهایش و موجودات آن وجود ندارد، سالهاست با آنها خو گرفته و سرگرمی دیگری ندارد جز این که بنویسد، بنویسد و بازیگرانش بخوانند و بازی کنند و بگویند:"زندگی است دیگر." اما تصمیم گرفته کارش را به نفر دیگری بسپارد. می خواهد - اگر شده حتی برای یک روز - نویسنده نباشد، هر چه می خواهد باشد جز نویسنده، یک بازیگر یا همان موجودات داستانهایش. مدتهاست که منتظر کسی است که بیاید و - اگر شده حتی برای یک روز - جایش را بگیرد. برای این کار آگهی بزرگی زده، از آن آگهی های زرق و برق دار روز:" نویسندگی با بهترین موقعیت ممکن." اما همه هنگامی که اسم پیرمرد را می بینند، می ترسند، شاید هم به خاطر این که  " بهترین موقعیت ممکن" به آنها پیشنهاد شده، جلو نمی روند. اکثر آدمها سعی دارند متعادل باشند. نویسندگی هم کار ساده ای نیست، باید بدون داشتن "چیز"ی، از عدم خلق کنی، به بازیگرانت بدهی، بخوانند و بازی کنند و بگویند:"زندگی است دیگر" پیرمرد سالهاست که کارش این است، کسی بهتر از پیرمرد به نظز نمی رسد، حتی اگر برای این کار خیلی پیر شده باشد.&lt;br /&gt;        خودش می گوید که به یاد نمی آورد چگونه این مسئولیت به او واگذارشده، "از موقعی که یادم است ، من بودم و این اتاق با میز وصندلی چوبی و شمع همیشه روشن با یک بغل کاغذ سفید و یک قلم برای نوشتن، هیچ وقت "چیز" دیگری نبود، آن قدیمها هم نبود، حالا هم نیست." یکی از دوستان قدیمی و صمیمی اش - انگار قدیمی ترین و صمیمی ترین دوست اوست - می گوید که هیچ گاه او را در جوانی ندیده، از هنگامی که به یاد می آورد پیرمرد پیرمرد بود و هنوز هم هست، با موهای سپید کم پشت، صورت لاغر و چروکیده و چشمان نازک و نافذش، می گوید: "هرگاه ساعتها به او چشم می دوختم، متوجه برق خاصی در نگاهش می شدم، برقی که بعد از سالها هنوز تازگی داشت، چیزی که دیگر از پیرمرد که همه "چیز" را دیده، بعید به نظر می آمد، انگار آن لحظه نقطه ی جدیدی در ذهنش کشف می شود، دری به سویش باز می شود که قبلا بسته بوده، و این برای کسی مثل پیرمرد بسیار عجیب بود، آن برق انگار لذت خاصی را در وجودش متبلور می کرد. دستانش به لرزه می افتاد و تپش قلبش سریعتر می شد و تا هنگامی که بسوی شمع بر نمی گشت و - چند لحظه بعد ازآن - از نگاه کردن به من فرار نمی کرد، آن برق در چشمانش بود. به گمانم تنها دلیلی که به کارش ادامه می دهد و آن را کنار نمی گذارد، همان برق خاص نگاهش هنگام نوشتن است."&lt;br /&gt;        و پیرمرد، خود از آن برق چیزی نمی گوید، می نویسد و ادامه می دهد، ما هم ادامه می دهیم و گهگاهی که رد می شویم،  نگاهی به پیرمرد و به تابلوی بزرگ آگهی اش می اندازیم که نوشته است : "نویسندگی با بهترین موقعیت ممکن." ر&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-116285100457423440?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2006/11/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-116145838128933408</guid><pubDate>Sat, 21 Oct 2006 18:26:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-11-13T10:05:12.535+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;شاد،خندان،جمع همه جمع است، اما چرا من نیستم؟ من که این جا نشسته بودم، هنوز جای نشستن من کامل پاک نشده، پس من کجایم؟ بیرون سر زدم، پایین راه پله در پاگرد یکی ایستاده بود و سیگار می کشید، از ساختمان بیرون آمدم، چند جای دیگر و چند ساختمان دیگر را هم گشتم، کسی نبود. باز به جای سابق سرزدم، هنوز یکی ایستاده بود و سیگار می کشید، توی سالن کسی نبود جز جمع، شاد، خندان، باز بیرون آمدم و تصمیم گرفتم از یکی بپرسم که شاید من را دیده باشد، نگاهی به من کرد و رویش را برگرداند، باز سوالم را تکرار کردم، شاید نفهمیده باشد&lt;br /&gt;"یکی را ندیدید که از این جا رد شده باشد؟"&lt;br /&gt;باز برگشت و نگاه سردی به من انداخت، گفتم اگر جوابی بود تا به حال به من داده بود، حالات و رفتارش می خورد که به دیگری توجه ندارد. یک پایش را ستون کرده بود و پای دیگرش را روی پنجه متعادل نگه داشته بود. به بیرون نگاه می کرد، مانند پادشاهی بود که از بالای قصر پادشاهی اش به شهر خود نگاه می کند. انعکاس صورتش روی شیشه - با اینکه نوری نبود - واضح و روشن افتاده بود. به نظر آشنا می آمد، آشنایی که سالهای طولانی - شاید بیشتر از عمر خودت - ندیده باشی اش و دوباره اتفاقی از کنارش رد شوی و نگاهش تورا به یاد گذشته بیاندازد، گذشته ای که شاید در زندگی قبلی تجربه اش کرده باشی و الان جز تصویری موهوم از همزادی که داشتی، چیزی به یاد تو نباشد&lt;br /&gt;می خواستم خودم را به یکی نزدیک کنم، کاری مشکل بود، مدتها بود که نه اینجا و نه آنجا بودم، شاید جایی در میان، درست نمی دانم اما از جمع فاصله گرفته بودم و می خواستم خودم را بالاخره به یکی نزدیک کنم، مطمئن نبودم تصمیمم تصمیم درستی باشد، همواره از انتخاب یکی بین چند تا واهمه داشتم و تا می توانستم خودم را از این انتخاب دور می کردم، هنگامی که بچه بودم این مواقع چنان بر من سخت می گذشت که به گریه می افتادم، حالا هم همین طور. گریه کردن مدتهاست یادم رفته، بارها سعی کردم گریه کنم اما نتیجه جز بغضی در گلو و شاید صدایی که نتیجه ی آن بغض بود، چیز دیگری عایدم نشده، برای همین سعی می کردم راه دیگری را برای فرار انتخاب کنم. اما این بار ناشدنی بود، یکی آنجا بود که می خواست، چه، نمی دانم، اما می دانم که می خواست، خواستن یک چیز است و چیزی خواستن چیز دیگر، این یکی می خواست و برای من جدا مشکل بود که دست رد به سینه ی یکی بزنم&lt;br /&gt;خودم را نزدیک کردم، نزدیک تر از حد معمول. لابد می پرسید چرا؟ نمی دانم، شاید چون هوا تاریک بود، به حدی تاریک که اگر یکی رد می شد، بیشتر به سایه ای می مانست. به خاطر همین تشخیص این که چقدر نزدیک شده بودم جدا مشکل بود. کمی بعد احساس کردم که شاید سایه ی خودم باشد به جای یکی اشتباهش گرفته ام، این روزها زیاد اشتباه می کنم، جمع زیاد است و می شود تشخیص داد، اما یکی هست که معمولا بی سروصدا از کنارت رد می شود، معمولا یا هوا خیلی تاریک است، یا حواسم جای دیگری است و با سایه اشتباهش می کنم. شاید هم همیشه سایه ام بوده که من به جای یکی می گرفتمش. حتا ممکن است همین الان هم اشتباه کرده باشم و یکی را با سایه ام اشتباه گرفته باشم، راه پله زیادی تاریک است&lt;br /&gt;سیگار سومی بود که خاموش می کردم و دنبال نخ چهارم - که احتمالا آخرین نخ بود و کنار دستم گذاشته بودم - کورمال کورمال دوروبر خودم را گشتم، عاقبت پس از چند دقیقه تلاش پیدایش کردم، روی زمین گوشه ی دیوار افتاده بود.برگشتم و روشنش کردم. یکی از پشت سرم رد می شد که - تقریبا مطمئنم عمدا - پیف پیفی کرد و دستش را با سروصدا تکان داد و رد شد. صدای قدمهایش را توی راه پله می شنیدم، قدمهایی سنگین، انگار روی هر کفشش یک تن وزنه بسته بودند، صدای این قدمها در حال محو شدن بود که قطع شد، دوباره صدای پاهایی را شنیدم که از راه پله بالا می آمدند، مطمئن بودم که یکی می خواهد به من چیزی بگوید، حالا هر که می خواهد باشد، پای راستم را ستون کردم و روی پاشنه ی پا چرخیدم، یک چرخش سریع صد وهشتاد درجه در کمتر از نیم ثانیه، جا خورد. انتظار نداشت من آن جوری برگردم&lt;br /&gt;"درست نیست اینجا، در حضور جمع که از راه پله رد می شوند، سیگار بکشید"&lt;br /&gt;لحظه ای به چشمهایش نگاهی کردم، نگاهی سرد و عمیق به او انداختم، وقتی دید جوابی جز نگاهم ندارد، رفت&lt;br /&gt;من پادشاه پاگرد بودم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-116145838128933408?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2006/10/blog-post_21.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-116050485974491062</guid><pubDate>Tue, 10 Oct 2006 18:20:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-11-13T10:05:12.291+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;طفل شیرخواره ای را در نظر بگیرید که ترکها به خانه اش هجوم می برند و او را از آغوش مادر هراسانش بیرون می کشند، آنها شروع به بازی با  طفل می کنند و برای او ادا در می آورند تا سرگرمش سازند و اتفاقا موفق هم می شوند، طفل شروع به خندیدن می کند، سرباز هفت تیری از جیب خود در می آورد، طفل لبخند می زند وسعی می کند با دستان کوچکش هفت تیر را بگیرد، در این هنگام این نابغه ماشه را می چکاند و مغز طفل را داغان می کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- ایوان کارامازوف، برادران کارامازوف اثر فیودور داستایفسکی (نقل به مضمون)ر&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-116050485974491062?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2006/10/blog-post_10.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-116025603908116911</guid><pubDate>Sat, 07 Oct 2006 21:10:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-11-13T10:05:12.131+03:30</atom:updated><title>پیش درآمد</title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;او&lt;br /&gt;پیر به دنیا آمد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صفهای مردگان به خط یک&lt;br /&gt;به جلو می روند&lt;br /&gt;و صفهای زندگان&lt;br /&gt;به عقب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به یاد ندارم&lt;br /&gt;عکسی از جوانیش دیده باشم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-116025603908116911?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2006/10/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-115913387712289348</guid><pubDate>Sun, 24 Sep 2006 21:30:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-11-13T10:05:11.931+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div align="right"&gt;زمین&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باران را می بلعد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ریشه ها&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بر سر آب خواهند جنگید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خاک&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بوی نم را از یاد نخواهد برد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به بالا می روم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تا که ستارگان را بازبینم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-115913387712289348?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2006/09/blog-post_25.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-115748865501167979</guid><pubDate>Tue, 05 Sep 2006 20:35:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-11-13T10:05:11.749+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;دیر زمانی است&lt;br /&gt;خواب به سراغم نمی آید&lt;br /&gt;من هم&lt;br /&gt;به سراغش نمی روم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید دریا&lt;br /&gt;در بالای ذهن من هم بسته شده باشد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-115748865501167979?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2006/09/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-115359317276160589</guid><pubDate>Sat, 22 Jul 2006 18:26:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-11-13T10:05:11.583+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="text-align: right;"&gt;به من بگو&lt;br /&gt;کلماتی را که می خواهی بشنوی&lt;br /&gt;گاهی&lt;br /&gt;آنها کلماتی اند که من می خواهم بشنوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگاه کن&lt;br /&gt;چشم هایم&lt;br /&gt;گم شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی&lt;br /&gt;خاموش می شوم&lt;br /&gt;با یک فوت کوچک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کوچک&lt;br /&gt;تراز تو خواهم شد&lt;br /&gt;شاید آن وقت&lt;br /&gt;نسیم مرا خاموش کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید&lt;br /&gt;روزی&lt;br /&gt;ذهنت را هم&lt;br /&gt;گم کنم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-115359317276160589?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2006/07/blog-post_22.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-19716877.post-115264320010401949</guid><pubDate>Tue, 11 Jul 2006 18:20:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-11-13T10:05:11.335+03:30</atom:updated><title></title><description>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://www.sydbarrett.net/images/webb/pp1.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px;" src="http://www.sydbarrett.net/images/webb/pp1.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;Syd Barret (1946 - 2006)&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I've got a bike&lt;br /&gt;You can ride it if you like&lt;br /&gt;Its got a basket,a bell that rings&lt;br /&gt;and things to make it look good&lt;br /&gt;I give it to you if I could&lt;br /&gt;but I borrowed it&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;You're a kind of girl that fits in with my world&lt;br /&gt;I'll give you anything,everything if you want things&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;- Bike,1967,Pink Floyd,Music and Lyrics by Syd Barret&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;سید بارت، فوت کرد&lt;br /&gt;کسی اگه می خواد بیشتر بدونه، بره لینک زیر&lt;a href="http://msnbc.msn.com/id/13814051/"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://msnbc.msn.com/id/13814051/"&gt;Syd Barret&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/19716877-115264320010401949?l=aluvian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://aluvian.blogspot.com/2006/07/syd-barret-1946-2006-ive-got-bike-you.html</link><author>noreply@blogger.com (aluvian)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item></channel></rss>