And You And I...

Sunday, November 01, 2009

شکننده، کلمه ای که شاید تازه با آن آشنا شده ام. زندگی، افکار، روابط، همه شکننده اند. چقدر نازک می تواند باشد این شیشه؟ نمی دانم، خط باریکی که شاید وجود ندارد. هرچه می گذرد بیشتر با این خط لاموجود آشنا می شوم. زندگیم میان این خط هاست، افکارم بین این خطوط بازی می کنند. دروغ، راهی برای پوشاندن خطوط به نظر می رسید اما هر دروغ خط جدید و پررنگی ایجاد می کند.
انگار وسط یک زمین آسفالت ایستاده ام. همبازی ام اینجاست، نمی دانم کیست، به نظر دختر می آید، دارد روی زمین خط می کشد، برای آن بازی ای که اسمش یادم رفته، ولی خط ها درهم و برهم هستند. کج، موجدار، صاف، شکسته. هر کدام به سمتی می روند. و من میان این خطوط گم شده ام.
می خواهم بازی کنم.
نمی توانم.
تنها اجازه بده که بازی شروع شود. تخیل ات به تو اجازه ی بازی خواهد داد
-مگه نه؟
-نمی دونم، نمی خوام که بدونم
اجازه نمی دهد. کیست؟ نمی دانم، شاید همان تخیل دوست داشتنی دوران کودکی که الان بیشتر شبیه یک حریف قدرتمند در بوکس جلوه می کند.
-جلو بری کتک می خوری ها
- آره
نگه ام می دارد، نمی گذارد تکان بخورم، انگار مرا از چیزی محافظت می کند.
-خب معلومه دیگه از چی
-از خودم
مگر خودم چیز دیگری جز این هستم؟
ای کاش می شد حرف بزنم.

Saturday, October 24, 2009

همیشه یه چیزی یه جایی می لنگه، نمی دونم این فقط توی زندگی منه یا بقیه هم همین طوری ان. بعد از مدتها دارم می نویسم. نه برای اینکه برام کامنت بذارن یا خونده بشم، می نویسم که تنهاییم رو پر کنم..

محیط سایبر، جایی که هر کسی میتونه توش مخفی بشه، جایی که پشت یک آی دی مخفی میشی. هیج کس مرا نمی شناسد 2000
یه زمانی دلیل این اسم چیز دیگه ای بود. اما الان که نگاه می کنم می بینم تنها دلیلش همین بود. کسی مرا نمی شناسد. اینجا هیج کس هیچ کس را نمی شناسد. آرامش حاصل از این امنیت برای من شدیدا اغوا کننده بوده، هنوز هم هست، با اینکه سال هاست آدم های محیط سایبر برای من مرده اند یا از پشت نقاب های آی دی شان بیرون آمده اند من هنوز نقاب را در همه جا می بینم، حتی در فیس بوک، که آدم ها اوریجینال اند. چرا باید کسی این جا اوریجینال باشد؟ مگر می تواند؟ من فکر نمی کنم. دوست داریم که دروغ بگوییم، تجمع دانشگاه را بزرگ تر نشان دهیم، خود را جذاب تر، دوست داشتنی تر، وبلاگمان را پر بیننده تر، در پس این همه دروغ حقیقتی است. ما انسان ها به آنچه ما را انسان نشان می دهد نزدیکتر و نزدیکتر می شویم. ذهن هایمان در صفحات وب پرسه می زنند، انتخابشان می کنند، عوضشان می کنند، از بین می برندشان. اراده ی خود را محبوس برای دیگران به نمایش می گذاریم، خود را در این صفحات پاره پاره می کنیم تا میان پارگی ها، "خود" تجلی کند. تا سنگینی اش را فراموش کند و بتواند قدم از قدم بردارد.

و من می نویسم
و پاره می شوم

و من نویسم
و پاره ام

خواهم نوشت
نوشت
نوشتن
تن
تن پاره در پار پار این پرها که می پرند و می پرسند
که من
پاره تنی در
من پاره
ام؟

(مزخرفه، ولی دوستش دارم)ر

Wednesday, December 31, 2008

After about 2 years, on 2009 New Year's eve...

One eye goes laughing,
One eye goes crying
Through the trials and trying of one life
One hand is tied,
One step gets behind
In one breath were dying

Ive been waiting for the sun to come up
Waiting for the showers to stop
Waiting for the penny to drop
One time
And Ive been standing in a cloud of plans
Standing on the shifting sands
Hoping for an open hand
One time

- One Time by King Crimson on THRAK(1995)

Sunday, February 25, 2007

چشم، چشم را نمی بیند
مه گرفته انگار
کشتزار سرد امسال

آرام رشد کرده
خشکیده، مرگ زده
سایه ی آفتاب آبادی دیروز را

این جا کسی چشم نمی بیند
چشم، چشم را نمی بیند

کرم
آرام آرام
خرت خرت
مغز می جود

می بلعد و
دفع می کند و
مغز می شود

می سوزد
خاک، سر می شود
کنار آتش
خوابیده، بی سر می شود

خواسته ای اما
نیست این زمانه
درک، سوختن ما

این جا کسی چشم نمی بیند
چشم، چشم را نمی بیند

کرم
آرام آرام
خرت خرت
چشم می جود

می بلعد و
دفع می کند و
می بلعد و
می بلعد و
...

Sunday, February 11, 2007

آینه ها
تکه تکه
کوچک نشان دادند مرا

مادرم گفت
آینه شکستن شوم است
وآینه ها تکه تکه
مرا دیدند
که از رود گذشتم
دریا و کوه
جنگل و بیابان
ناگهان

صحرا
تن ها
بودند
و تنها
نبودند

مادرم
قرآن می خواند
صدایی از نور می آید
رحل رحل و
سنگ سنگ و
آب آب و
آفتاب

Thursday, February 01, 2007

زنده بودنت سوالی است
باید
میان انبوه انبوه مژه های سرخگون
از دخترک هفت ساله ی فال فروش پرسید

این لحظه چند؟

Sunday, January 14, 2007

آدم
خاک
شاید سومی
نیمه ی مغز گمشده ی خواهر من باشد