And You And I...

Saturday, June 24, 2006

اینجاام
ونگاه می کنم
به آنجا

پنجره ای باز
درختی تنها
وخورشید
که دارد
پیر می شود
پیرتر وپیرتر

دیوارهمسایه
کمی دورتر
پنجره ای دیگر
ونور
که جای خود را
ترک می کند

زندگیم دورشد
زندگی جدیدی آمد

برهنه دربرابر باد

Wednesday, June 14, 2006

هر جا که رفتم سراغم آمدی
و بی شک فراموش کردی
که من خیلی
خیلی
خیلی خیسم
حتی بیش تر از باران

می شنیدی
وسری تکان می دادی
چون می دانستی
که زیادتر از آنچه که ذهن تو اجازه دهد
من
داغم
داغ
خیلی داغ

من
نزدیکتر از همیشه
به عمیق ترین وحشت های تو
ایستاده ام
وبه آرامی
آنها را
نوازش می کنم

دامنت را مرتب کن
دستت را به من بده
چشمانت راببند
آرام قدم بردار
نفست را حبس کن
گوش به صدای خشک هوا بده
قدمهایت را بشمار
مواظب باش پایت نلغزد
چون این قدمها
قدمهای آخر تو خواهد بود

بعد از این
به یاد خواهی آورد
پرواز را

Wednesday, June 07, 2006

کجا را نگاه می کنید؟
خیابون اون طرف تره
بیابون این طرف تر

می خواهید نگاه کنید؟
پس لطفا زل نزن دیگه
مسولیت عواقب بعدیش با خودته

می خواهید زل بزنید؟

Thursday, June 01, 2006

تنها صدا
صدای تو بود
که در جنگل می پیچید
و خواب حیوانات جنگل را
آشفته می کرد

حیوانات
از خواب بیدار می شدند
وبه دنبال ضدا می گشتند
شاید پیدایش می کردند

سالها گذشته است
وحیوانات هنوز بی خوابند
بعضی ها نمی دانند
و هر شب با ناله ای بلند می شوند
آنها که می دانند
...
شاید هنوز نخوابیده باشند
شاید