And You And I...

Wednesday, May 24, 2006

دستهای تاول زده
بدن عرق کرده
پاهای بی جان
صدای مبهم آهنگها که در گوشت می پیچد
وذهنت که می گوید
بهتر از این باید می بود

خسته ام
می خوابم
یک سال
شاید بیشتر

Sunday, May 21, 2006

عکسم
در قاب جا نگرفت
قاب را کوچک کردم
عکس را بزرگ

این بار
به نظر
جا گرفته باشد

Wednesday, May 17, 2006

خطی کشیدم
جایش ماند
دوباره خطی کشیدم
باز هم جایش ماند

هنوز هم نمی دانم
فاصله ی بین دوخط
چگونه پر می شود؟

جایی نیست
خیالی نیست
خوابی نیست

می ترسم
و نگاه می کنم
باز می ترسم
و باز نگاه می کنم

همیشه فکرمی کنم
که چطور می توان
آنسوی دیوار را دید

Sunday, May 07, 2006

من نجات یافته ام
من خواب می بینم
من بیدار می شوم
و باور می کنم
که خواب دیده ام

قدم بلند است
کسی این بالا نمی رسد
وقتی نگاهم می کنند
آفتاب توی چشمشان می افتد

صاف می ایستم
ونگاهشان می کنم
خوابم می آید