And You And I...

Saturday, October 21, 2006

شاد،خندان،جمع همه جمع است، اما چرا من نیستم؟ من که این جا نشسته بودم، هنوز جای نشستن من کامل پاک نشده، پس من کجایم؟ بیرون سر زدم، پایین راه پله در پاگرد یکی ایستاده بود و سیگار می کشید، از ساختمان بیرون آمدم، چند جای دیگر و چند ساختمان دیگر را هم گشتم، کسی نبود. باز به جای سابق سرزدم، هنوز یکی ایستاده بود و سیگار می کشید، توی سالن کسی نبود جز جمع، شاد، خندان، باز بیرون آمدم و تصمیم گرفتم از یکی بپرسم که شاید من را دیده باشد، نگاهی به من کرد و رویش را برگرداند، باز سوالم را تکرار کردم، شاید نفهمیده باشد
"یکی را ندیدید که از این جا رد شده باشد؟"
باز برگشت و نگاه سردی به من انداخت، گفتم اگر جوابی بود تا به حال به من داده بود، حالات و رفتارش می خورد که به دیگری توجه ندارد. یک پایش را ستون کرده بود و پای دیگرش را روی پنجه متعادل نگه داشته بود. به بیرون نگاه می کرد، مانند پادشاهی بود که از بالای قصر پادشاهی اش به شهر خود نگاه می کند. انعکاس صورتش روی شیشه - با اینکه نوری نبود - واضح و روشن افتاده بود. به نظر آشنا می آمد، آشنایی که سالهای طولانی - شاید بیشتر از عمر خودت - ندیده باشی اش و دوباره اتفاقی از کنارش رد شوی و نگاهش تورا به یاد گذشته بیاندازد، گذشته ای که شاید در زندگی قبلی تجربه اش کرده باشی و الان جز تصویری موهوم از همزادی که داشتی، چیزی به یاد تو نباشد
می خواستم خودم را به یکی نزدیک کنم، کاری مشکل بود، مدتها بود که نه اینجا و نه آنجا بودم، شاید جایی در میان، درست نمی دانم اما از جمع فاصله گرفته بودم و می خواستم خودم را بالاخره به یکی نزدیک کنم، مطمئن نبودم تصمیمم تصمیم درستی باشد، همواره از انتخاب یکی بین چند تا واهمه داشتم و تا می توانستم خودم را از این انتخاب دور می کردم، هنگامی که بچه بودم این مواقع چنان بر من سخت می گذشت که به گریه می افتادم، حالا هم همین طور. گریه کردن مدتهاست یادم رفته، بارها سعی کردم گریه کنم اما نتیجه جز بغضی در گلو و شاید صدایی که نتیجه ی آن بغض بود، چیز دیگری عایدم نشده، برای همین سعی می کردم راه دیگری را برای فرار انتخاب کنم. اما این بار ناشدنی بود، یکی آنجا بود که می خواست، چه، نمی دانم، اما می دانم که می خواست، خواستن یک چیز است و چیزی خواستن چیز دیگر، این یکی می خواست و برای من جدا مشکل بود که دست رد به سینه ی یکی بزنم
خودم را نزدیک کردم، نزدیک تر از حد معمول. لابد می پرسید چرا؟ نمی دانم، شاید چون هوا تاریک بود، به حدی تاریک که اگر یکی رد می شد، بیشتر به سایه ای می مانست. به خاطر همین تشخیص این که چقدر نزدیک شده بودم جدا مشکل بود. کمی بعد احساس کردم که شاید سایه ی خودم باشد به جای یکی اشتباهش گرفته ام، این روزها زیاد اشتباه می کنم، جمع زیاد است و می شود تشخیص داد، اما یکی هست که معمولا بی سروصدا از کنارت رد می شود، معمولا یا هوا خیلی تاریک است، یا حواسم جای دیگری است و با سایه اشتباهش می کنم. شاید هم همیشه سایه ام بوده که من به جای یکی می گرفتمش. حتا ممکن است همین الان هم اشتباه کرده باشم و یکی را با سایه ام اشتباه گرفته باشم، راه پله زیادی تاریک است
سیگار سومی بود که خاموش می کردم و دنبال نخ چهارم - که احتمالا آخرین نخ بود و کنار دستم گذاشته بودم - کورمال کورمال دوروبر خودم را گشتم، عاقبت پس از چند دقیقه تلاش پیدایش کردم، روی زمین گوشه ی دیوار افتاده بود.برگشتم و روشنش کردم. یکی از پشت سرم رد می شد که - تقریبا مطمئنم عمدا - پیف پیفی کرد و دستش را با سروصدا تکان داد و رد شد. صدای قدمهایش را توی راه پله می شنیدم، قدمهایی سنگین، انگار روی هر کفشش یک تن وزنه بسته بودند، صدای این قدمها در حال محو شدن بود که قطع شد، دوباره صدای پاهایی را شنیدم که از راه پله بالا می آمدند، مطمئن بودم که یکی می خواهد به من چیزی بگوید، حالا هر که می خواهد باشد، پای راستم را ستون کردم و روی پاشنه ی پا چرخیدم، یک چرخش سریع صد وهشتاد درجه در کمتر از نیم ثانیه، جا خورد. انتظار نداشت من آن جوری برگردم
"درست نیست اینجا، در حضور جمع که از راه پله رد می شوند، سیگار بکشید"
لحظه ای به چشمهایش نگاهی کردم، نگاهی سرد و عمیق به او انداختم، وقتی دید جوابی جز نگاهم ندارد، رفت
من پادشاه پاگرد بودم

Tuesday, October 10, 2006

طفل شیرخواره ای را در نظر بگیرید که ترکها به خانه اش هجوم می برند و او را از آغوش مادر هراسانش بیرون می کشند، آنها شروع به بازی با طفل می کنند و برای او ادا در می آورند تا سرگرمش سازند و اتفاقا موفق هم می شوند، طفل شروع به خندیدن می کند، سرباز هفت تیری از جیب خود در می آورد، طفل لبخند می زند وسعی می کند با دستان کوچکش هفت تیر را بگیرد، در این هنگام این نابغه ماشه را می چکاند و مغز طفل را داغان می کند

- ایوان کارامازوف، برادران کارامازوف اثر فیودور داستایفسکی (نقل به مضمون)ر

Sunday, October 08, 2006

پیش درآمد

او
پیر به دنیا آمد

صفهای مردگان به خط یک
به جلو می روند
و صفهای زندگان
به عقب

به یاد ندارم
عکسی از جوانیش دیده باشم